فاطمه نورافاطمه نورا، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

فرشته من

نورای من 28 هفتگیت مبارک..

چقدر خوشحالم هفته ها دارن سپری میشن و برای دیدنت لحظه شماری میکنم...تو این هفته سرویس چوبتو  گفتن میارن ولی هنوز اتاقتو کاغذ نکردیم برای همین عقب انداختیم...با بابا جون رفتیم کالسکه برات خریدیم...خیلی خوجله....و رورویک....اونم خیلی خوشکله وقتی سیسمونیتو چیدم برات برای یادگاری عکس میزارم دختر قشنگم...قوربون لگد زدنات...مامانی هنوز امتحان داره و مقداری هم عفونت ادراری گرفته که با دارو خوب میشه...بعدش شما با اهنگ های بابا بهزاد واکنش نشون میدی جوجه....دوست داریم و از خدا برای داشتنت سپاسگذاریم....پدر بزرگ بابا بهزاد تو هفته قبل فوت کردن....خیلی همه ناراحت بودن...کاشکی نتیجشونو میدیدن بعد فوت میکردن..... ...
30 دی 1392

نورای من...وارد 27 هفتگی شدی....

دختر گلم....چند روز پیش منو بابا مهربدو بردیم کلوپ بازی اهنگو صدای بچه ها باعث شده بود شما  زیاد تکون بخوری خیلی قشنگ بود حتی از رو لباس هام بابا بهزاد حس میکرد کلی میخندیدیم....میخواستیم دیگه برای شما هم ژتون بازی بگیریم جوجه جون....امروز صبح هم مامان رفت ازمایش قند داد ابکش شد سه بار خون گرفتن ازم....بابا بهزاد هم ازمایش داد...کلی خندیدیم....من پس فردا امتحان  دارم بهم تقلب برسون...ههه ههه....مامانی دعا کن نمره خوبی بگیرم....بازم میام برات مینویسم کوچولوی من.... اینم یه تیکه از حلقه درته که خاله نمدی داره برات درست میکنه فرستاد ازش برات عکس میزارم..... ...
23 دی 1392

دختر گلم....خاله سوسکه من وارد 26 هفتگی شدی....هورا شروع ماه هفت....

خداوند شمارو از من نگیره....قوربونت برم...دیگه میفهمم تو شکمم سکسکه میکنی....یواش یواش اومدی تو معده مامانی....کمر مامان یکم وضعش ناجوره...ولی همش میارزه به دیدن روی ماهت....مامان امتحاناش داره شروع میشه و درگیره درساشه...با هم درس میخونیم دانشمند من....بابا بهزاد هم همش برات اواز میخونه و باهات حرف میزنه رو شکمم نور انداختیم ببینیم میبینی دیدیم بله جوجه خانوم فرار کردن یه گوشه دیگه...قوربون چشمات برم من....خداوند بهت سلامتی بده دختر گلم....بوس یه عالمه برای اون دستای  ریز کوچولوت...دیگه فکر کنم 1 کیلو شدی...هه از یه  چند میل الان 35 سانتی حدودا....روزها به شوق دیدارت چه با شکوه است و شبها به شوق وصلت چه رویایی میبینمت....مامان قور...
16 دی 1392

دختر گلم وارد 25 هفتگی شدی....

وای خدا دیگه داری بزرگ میشی.....خیلی دوست دارم این 14 یا 15 هفته هم تموم شه.....اتاقتو میخوایم دیگه درست کنیم....کاغذ دیواری انتخاب  کردیم....مثل خودت فرشته.....هر شب بابا جونت برات کلی حرف میزنه و اهنگتو میخونه....شما هم یه لگد کوچولو با اون پاهای نازت میزنی که گوش کردی....دوست داریم عشق قشنگمون..... ...
9 دی 1392

دختر مادر وارد 24 هفتگی شدی....

دخترم خیلی خوشحالم که شمارو دارم...قوربون لگد زدنات برم کلی با بابا بهزاد کیف میکنیم که شما شکم مامانی رو تکون میدی....دوست دارم با تمام بند بند وجودم...،دارم برای شما بافتنی میکنم...یه جفت پاپوش با کلاه بافتم....الانم یه دامن خوشکل با کتو پاپوش دارم میبافم...تازه مادر بزرگت هم داره برات بافتنی میکنن...یه پیراهن یاسی خوشرنگ...دختر چند گرمی من  بیصبرانه منتظر روزهای با هم بودنمون هستم...با تمام وجودم هم نگران فردایت....امید وارم دختر خوبی تربیت کنم...بوس کوچولوی من.....راستی چند شب پیش تو خواب بودیم شما بابا بهزادو بیدار کردی...هه...بهش لگد زدی...هر چی یادم میوفته کلی میخندم....دوست دارم یه عالمه.... ...
2 دی 1392

دختر که داشته باشی....

دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش -وقتی کمی بلند تر شوند- و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود که بیندازیش به گردن دخترت دختر ک...
25 آذر 1392

دختر کوچولوی من وارد 23 هفتگی شدی....

خیلی خوشحالم که گذر زمان رو حس نمیکنم...و درگیر درسامم...شما هم با من داری درس میخونی قوربونت برم....دختر کوچولوی من...دیگه قشنگ شکممو تکون میدی دختر پر زورم خدا حفظت کنه....دوست دارم کوچولوی مهربونم...خداوند به تو عمری طولانی و باهوشی و زیبایی و سلامت بده که دل من شاد بشه...با بابا بهزاد هم دنیایی داری هر شب برات اهنگتو میخونه کلی بوست میکنه....هر روز که میاد خونه دم در شمارو هم میبوسه...خیلی دوست داریم....بوسسس ...
25 آذر 1392

نورای عزیزم....22 هفتگیت مبارک....

دختر قشنگم خیلی خوشحالم که 5 ماهگیت تموم شد و الان وارد 6 ماهگی شدی....کاشکی این 3 ماه هم سرع سپری شه و من زودتر ببینمت.....من و بابا بهزاد خیلی دوست داریم...هر روز بابا بهزاد باهات حرف میزنه نازت میکنه دیگه بابا ها و عشق دختر....خدا تورو برای ما نگه داره دختر گلم....شما هی تکون بخور و منو شادتر کن..... ...
18 آذر 1392

امروز تولد مامان سحره....

روز تولدم برای من قشنگ ترین روز ساله...امیدوارم روز تولد قشنگت هم برام قشنگترین بشه...همینطور که پدر و مادرم تلاش کردن که این روز برام به یاد ماندنی بشه من و پدرت تلاش میکنیم که این روزو دوست داشته باشی دخترم.... . . مینشینم نیمکت از برگ ها پر است خاطره روز برگ ریزان که میگوید زیبا نیست؟ دختری از تبار آذر ماه روزی از روزهای پاییز سوژه های پاییزی میزند زخمه بر تن عریان درخت میزند شانه گیسوی تک تاک خانه میدهد بر دل خسته باد بنشسته همه جا ارام است و با هم در خواب است و خیال تک تاک باز هم در خواب است دختری از تبار آذر ماه ...........صبحت بخیر ای پاییزی نگران مباش همه جا ارام است......
13 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فرشته من می باشد